...رو زمين دراز كشيد و دستهايش را روي شكمش گذاشت ...فكر ميكرد ...نه اصلا مطمئن بود كه دنيا به يك مسيح ديگر نياز دارد و اين يك مسيح ديگر را حتما او بايد به دنيا بياورد...براي خدا كه كاري نداشت...ميتوانست ...ميتوانست يك مسيح ديگر به دنيا هديه كند ...او هم واسطه مي شد .از خود زاييده شدن به مراتب سخت تر از ديگر زاييده شدن است ...اما....راستي ااصلا مسيح به چه درد اين دنيا مي خورد ...مسيحي كه به صليب كشيده شود اخر چه كاري از دستش بر ميايد ؟؟
لبهايش را محكم گاز گرفت ...مسيح عشقي را به دنيا هديه كرد كه هيچ كس ظرفيت پذيرفتنش را نداشت...شايد صليب نماد همان عشق باشد...چشمهايش را باز كرد مثل اينكه خدا نمي خواست قبول كند كه او هم ميتواند بزايد با تمام دردهايش...دلهره هايش ...هراس هايش و شادي هاي كوچك و عميقش...چرا اتفاقي نمي افتاد ...بايد چيزي رادر درونش حس ميكرد .اصلا از كي به فكر افتاده بود كه دنيا مسيح مي خواهد....چه دنياي بدي بود پر از ’’خداهاي بلاهت و نفرت وبيزاري‘‘و دستهايي كه مدام تلاش ميكردند اين دنيا را نجات دهند...صبر كنيد مثل اينكه دارد در درونش اتفاقي مي افتد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر