سپيدتاك
هم خانه اما موسیقی به من یاد داد. بدون هیچ پیش قضاوتی می گذاشت تا گوش کنم و نظرم را هم نمی خواست. می گفت تو فقط گوش کن، من نمی گویم خوب است یا بد. مثلا من را با "باب مارلی" آشنا کرد. چیزی هم در مورد علف کشیدنش نگفت. من هم خوشم آمد. بعدا دیدم بچه هایی که علف می کشند باب مارلی را رهبر خود می دانستند. عکسش را به دیوار می زدند و موقع کام گرفتن اقتدا می کردند. یکی از همین ها اصلا نمی دانست باب مارلی خواننده است.
همین "هم خانه" سابق "مارون فایو" را یادم داد و من از آن موقع هنوز گوش می کنم. بعدن هم پیگیری نمی کرد. مثلن اینکه بگوید هنوز گوش می کنی یا نه. در کل زندگی اش را خودش تعریف می کرد. گوشتش را می خورد و آبجو و موسیقی. من دور و برم پر بود از آدم هایی که زندگی شان در وبلاگ های اجتماعی می گذرد و پر شده اند از شعارهای روشنفکری. درس ادب می دادند. نژادپرستی، حقوق زنان، انتخابات آمریکا و ایران. خسته ام می کردند. باید همه اش مواظب بودی که نظری عامیانه (از نظر آنها) از دهانت بیرون نیاید. وگرنه فوری درس ادبت می دادند. یکی از نوشته های فلانی را به سرت می کوبیدند. کاسه ها ی داغ تر از آش بودند. ایرانی بودند که آمریکایی شده بودند اما به شکلی اغراق آمیز. می خواستند به همه درس مهاجرت بدهند. منتظر بودند اشتباه کنی. ورق های قانون کشور جدیدشان را به صورتت می مالیدند. با گارسن ها دعوا می کردند و منتظر بودند که از قانون های سرزمین جدید نهایت استفاده را ببرند. هم خانه برایم استراحت خوبی بود.
هم خانه اهل بلژیک بود. می گفت سال دوهزار و دوازده آخر زمان است. نمی دانم از کدام فیلم می گفت. یک سری نظریات مزخرف دیگر هم داشت در مورد موجوداتی که زمین را اشغال خواهند کرد. چند موضوع مشترک هم داشتیم. تن تن را دوست داشتیم و سوپ برش (به نظرم اصلاتن مال روسیه است) را هم می پسندیدم.
به هر حال اینها همیشه ثابت می مانند. بی جان ها را می گویم. دستمال و قهوه و روزنامه برای من در یک سن و سال مانده اند و اخلاقشان به ندرت فراز و نشیب دارد. همینطور احترامی که من برایشان دارم. نمی گویم زیاد است. اما هر چه هست ثابت است.
امشب می خواهم تنهایشان بگذارم تا در آن نیمچه آپارتمان برای خودشان حال کنند. می روم با بچه های ایرانی پوکر بازی کنم. من که پوکر نمی دانم. سیامک بازی می کند. من کمی سرمایه گذاری می کنم. اگر پولی بردیم می رویم دور میدان خرج خوراکی و بستنی و اینها می کنیم. بعد هم قرار است خانه سیامک بنشینیم به مطالعه و فیلم و این جور چیزها. فردا شب خواهرم قرار است سوپ بپزد. سیامک هم بیاید بخورد. بعد هم برویم تیاتر ببینیم.
از جنوب ترين بوشهر
تا تاريك ترين جنگل كيسوم
با تو سفر مي كردم
تو بودي و نبودي.
همواره و همه جا
هزاران سال هم كه پيوسته گز كنم
حضورت احتماليست پنجاه پنجاه !
شرودينگر...
دليل شيرين زندگي برزخي ام بود
خواب دیدم خاله خانم بعد از این همه سال خارج نشینی رفته اند ایران. سیامک را هم برده بود. خاله خانم بعد از این سالیان دراز و یادگیری زبان و فرهنگ جدید، هنوز هم با مردم کوچه بازار تفاوت نداشت. چانه می زد، جوک بی ادبی می گفت و با راننده ها بحث سیاسی می کرد. سیامک اما مقاومت می کرد. خاله جان مدام می گفتند اینقدر مقاومت نکن پسر. اما می کرد. ذهنش بی خودی درگیر می شد و مقایسه را برای یک لحظه کنار نمی گذاشت. خاله خانم گوجه سبز گاز می زد و گوشت تن من را آب می کرد. سیامک هم غر غر که اینها همه چیز را قاطی می کنند و موتور پیکان را روی بدنه پراید می گذارند و ماهی قزل آلا را با سالمون پیوند زده اند و فلان تومان پول می دهند کامپیوتر اپل می خرند که رویش ویندوز نصب کنند و از این دست. بی خیالی خاله جان در عمق خواب هم لذت بخش بود و لذت بردن بی حد و حسابش از آن گوجه سبز لامصب حرص درمی آورد. نیروی عظیم سیامک در مقایسه ایران و خارج هم دقیقا همان بود که در بیداری بود. فقط محیط عوض شده بود