سیامک با موسیقی و فیلم شوخی ندارد. سخت گیر است. فیلم هایش برای اطرافین خسته کننده هستند. بیشتر از اطراف اروپای شرقی و شمالی هستند. به داستان و فیلم نامه هم کاری ندارد. می گوید من باید از لحظات فیلم لذت ببرم. موسیقی هم برایش دوره ای است. روزها می گذرد و  به چیزی گوش نمی دهد. بعد یک دفعه سوزنش گیر می کند روی یک آهنگ و دیگر روزی چند ده بار آن را گوش می کند و دنبال کنسرت های آن خواننده می گردد تا شاید بلیطی برای این نزدیکی ها پیدا کند. چند هفته پیش با سختی بسیار "ایمی واین هاوس" را کشف کرده بود. فردایش فهمید که ایمی خانوم همین چند ماه پیش رخت از دنیا بربسته است. حالا قرار است یک روز عصر بنشینیم و کارهای خانم را مرور کنیم. من زیاد از موسیقی جاز نمی دانم. همینقدر که شبی در ممفیس (تنسی) در آن خیابان معروف در کافه ای نشستم و آقایان سیاه پوست برایمان خواندند و ما ساندویچ خوردیم. دوستش داشتم. حالا سیامک می گوید ایمی خانم هم همان را می خواند اما با زبانی امروزی تر. 
حالا که فکرش را می کنم می بینم که خیلی به "هم خانه" مدیون هستم. هم خانه دیگر اینجا نیست. به دانمارک رفته است تا زندگی بخور و بنوشش را آنجا ادامه دهد. طرز خوردنش و اشتهایش اعصابم را به هم می ریخت. صبح ها بیکن (قسمت های چرب خوک) می خورد، عصرها آبجو با باقی مانده غذای دیشب می خورد و شام هم یک تکه گوشت بزرگ می پخت و آرام آرام با کارد می برید و می بلعید. قاعدتن به من ربطی نداشت، اما دست خودم نبود. به من بر می خورد که کسی در خانه من (به تصور من) بی نزاکت غذا بخورد.

هم خانه اما موسیقی به من یاد داد. بدون هیچ پیش قضاوتی می گذاشت تا گوش کنم و نظرم را هم نمی خواست. می گفت تو فقط گوش کن، من نمی گویم خوب است یا بد. مثلا من را با "باب مارلی" آشنا کرد. چیزی هم در مورد علف کشیدنش نگفت. من هم خوشم آمد. بعدا دیدم بچه هایی که علف می کشند باب مارلی را رهبر خود می دانستند. عکسش را به دیوار می زدند و موقع کام گرفتن اقتدا می کردند. یکی از همین ها اصلا نمی دانست باب مارلی خواننده است.

همین "هم خانه" سابق "مارون فایو" را یادم داد و من از آن موقع هنوز گوش می کنم. بعدن هم پیگیری نمی کرد. مثلن اینکه بگوید هنوز گوش می کنی یا نه. در کل زندگی اش را خودش تعریف می کرد. گوشتش را می خورد و آبجو و موسیقی. من دور و برم پر بود از آدم هایی که زندگی شان در وبلاگ های اجتماعی می گذرد و پر شده اند از شعارهای روشنفکری. درس ادب می دادند. نژادپرستی، حقوق زنان، انتخابات آمریکا و ایران. خسته ام می کردند. باید همه اش مواظب بودی که نظری عامیانه (از نظر آنها) از دهانت بیرون نیاید. وگرنه فوری درس ادبت می دادند. یکی از نوشته های فلانی را به سرت می کوبیدند. کاسه ها ی داغ تر از آش بودند. ایرانی بودند که آمریکایی شده بودند اما به شکلی اغراق آمیز. می خواستند به همه درس مهاجرت بدهند. منتظر بودند اشتباه کنی. ورق های قانون کشور جدیدشان را به صورتت می مالیدند. با گارسن ها دعوا می کردند و منتظر بودند که از قانون های سرزمین جدید نهایت استفاده را ببرند. هم خانه برایم استراحت خوبی بود.

هم خانه اهل بلژیک بود. می گفت سال دوهزار و دوازده آخر زمان است. نمی دانم از کدام فیلم می گفت. یک سری نظریات مزخرف دیگر هم داشت در مورد موجوداتی که زمین را اشغال خواهند کرد. چند موضوع مشترک هم داشتیم. تن تن را دوست داشتیم و سوپ برش (به نظرم اصلاتن مال روسیه است) را هم می پسندیدم.
همخانه می گوید تو قهوه صبح گاهیت را بیشتر از دوست دختر و درس و دانشگاهت و هر چه ارزش واقعی که دور و برت هست دوست داری. جوابی ندارم بدهم. هیچ وقت علاقه ام به اشیا و خوراک و پوشاک را درجه بندی نکرده ام. اما همیشه جاندار فرضشان کرده ام. قهوه که از قوری بیرون می آید ناخودگاه جیغی خفه در گلویم می زنم و می گویم سلام! با دستمال توالت همیشه سلام و علیک کرده ام. تابستان که به ایران رفتم، سلام دستمال توالت اینجایم را به دستمال توالت خانه مادری رساندم. و از این دسته.

به هر حال اینها همیشه ثابت می مانند. بی جان ها را می گویم. دستمال و قهوه و روزنامه برای من در یک سن و سال مانده اند و اخلاقشان به ندرت فراز و نشیب دارد. همینطور احترامی که من برایشان دارم. نمی گویم زیاد است. اما هر چه هست ثابت است. 
خواهرم و شوهرش آمده اند اینجا لنگر انداخته اند. فکر می کردم وقتم را بگیرند. اما چندان بد هم نیست. کارهایشان خنده دار است. مردک صبح ها با شورتش می رود توی بالکن و ورزش می کند. بعد دو نفری می نشینند پای صبحانه و اخبار. بعد هم تا عصر می روند خیابان نوردی. برایم جالب است که این شهر را به چشم مسافرت می بینند. دیشب در واگن مترو چند تا عکس انداختند. دخترکی مو طلایی با هدفون موسیقی در گوش چپ چپ نگاهشان می کرد.

امشب می خواهم تنهایشان بگذارم تا در آن نیمچه آپارتمان برای خودشان حال کنند. می روم با بچه های ایرانی پوکر بازی کنم. من که پوکر نمی دانم. سیامک بازی می کند. من کمی سرمایه گذاری می کنم. اگر پولی بردیم می رویم دور میدان خرج خوراکی و بستنی و اینها می کنیم. بعد هم قرار است خانه سیامک بنشینیم به مطالعه و فیلم و این جور چیزها. فردا شب خواهرم قرار است سوپ بپزد. سیامک هم بیاید بخورد. بعد هم برویم تیاتر ببینیم. 
غروب است و توهم سایه می زاید
سیامک می گوید اگر قرار باشد صبح به صبح از خواب بیدار شوم و تا سر کوچه بروم و روزنامه و گوجه فرنگی و تخم مرغ بخرم و املت را ترتیب دهم و تا عصر مشغول روزنامه شوم، دیگر چه فرقی دارد که در آپارتمانم در بوستون باشم یا در اتاق دل بازم در ماسوله (اتاق طبقه بالای خانه عمه اینها را مال خودش می داند)؟ بعد هم می نشیند جدولی درست می کند از اولویت های زندگیش که مثلا مکان مهمتر است یا نوع قهوه ای که در سوپر مارکت پیدا می شود، نیویورک تایمز بهتر است یا شرقی که گاهی هست و گاهی نیست، مردمی پر از نصیحت را بیشتر ترجیح می دهد یا مردمانی به کلی مصنوعی، لباس های رنگارنگ به تن مردم چشم نوازتر است یا پالتوهای مشکی.... و از این دست ترجیح های دست اول و مخصوص خودش. می دانم هر چه لباس سیاه زمستانی است را دوست دارد. دست و دلش می لرزد. اما آخر باز می گوید مگر آخر آخرش چقدر فرق دارد؟
کسی از پونز خبر ندارد؟
خسرو را دیدم بعد از چندین سال. آن دوره کوتاهی که کرم مکانیک کوانتوم به تنبانم افتاده بود را یادم آورد و آن روز که در تاکسی نشسته بودیم و راننده نزدیک بود مردی را زیر بگیرد. بعد هم خسرو برایم توضیح داد که طبق آزمایش شرودینگر (آزمایش گربه) آن آقای مورد تصادف برای کسری از ثانیه که ما پلک هایمان را به هم فشار دادیم هم وجود داشت و هم وجود نداشت. بعدا من شعری سرودم برای خسرو و شرودینگر و گربه معروفش. این بود آن شعر:


از جنوب ترين بوشهر
تا تاريك ترين جنگل كيسوم
با تو سفر مي كردم

تو بودي و نبودي.
همواره و همه جا

هزاران سال هم كه پيوسته گز كنم
حضورت احتماليست پنجاه پنجاه !

شرودينگر...
دليل شيرين زندگي برزخي ام بود
دست سیامک را گرفتم و بردم کمی تهران گردی. غر می زد که من اعصاب بیرون رفتن ندارم و همین دور هم جمع شدن های خانگی بیشتر به من می چسبد و من به ایران آمده ام تا شما را ببینم نه در و دیوار شهر را و حرف هایی از این دست. می دانستم به روزنامه اعتیاد دار. آنجا که هست نیویورک تایمز می خواند و اینجا هم شرق و دنیای اقتصاد را انتخاب کرده است. چه آنجا باشد چه اینجا، می رود اخبار آلودگی و ترافیک و بی برنامه گی های شهر را پیدا می کند و چس ناله سر می دهد که این شهر شهر من نیست. کنار دکه نگه داشتم تا برود یک دل سیر روزنامه بخرد. کمی رانندگی کردیم تا حوالی قلعه مرغی بعد هم بردمش حوالی دانشگاه تهران. دانشگاه تهران را که می بیند گل از گلش می شکفد. می گوید کاش پیراشکی فروشی ها باز بودند نگه می داشتی چیزی می خوردیم. می دانم به اوج لذت رسیده است اما همچنان لحن اش ناله دارد. نورون های مغزش را اینطوری پیچیده اند. نطق آخرش را دوست داشتم. می گفت کسانی که هجده سالگی تا بیست و چند سالگی شان را در دانشگاه تهران گذرانده باشند خصوصیاتی دارند که از دور نمایان است. مثل برگی در باد معلق می زنند. یک روز این طرف می روند و روز دیگری آن طرف. اهل شکم هستند و غذا خوردنشان بی دغدغه است. پیاده روی می کنند و تا دلت بخواهد وراج هستند. چیزی را چندان جدی نمی گیرند و تعصبی هم ندارند. یک کلام آرامش روحی دارند. می گویم پس تو چرا اینطوری شدی؟ با صراحت می گوید من هم دقیقا همین طوری هستم. با خودم فکر می کنم احتمالا انکار هم یکی از خصوصیات این گروهی است که توصیف کرد. چندان هم بیراه نگفت....ه


مهندس می گوید الان در مرغداری ها مرغ های تخمی را در چند طبقه پرورش می دهند
بعد هم فوری توضیح می دهد که مرغ تخمی یعنی مرغی که تخم گذار است

(خوشحال باشیم که مرغهایمان ار آن یکی تخمی ها نیستند)

هوس این خانه های قدیمی محله های اطراف جمهوی و سعدی را کرده بودم. ارسلان دست من را گرفت و به خانه په پر جون (اسم مستعار مرحوم پری خانوم است) برد. خواهران با دقت مشغول تقسیم شفتالوهای باغشان بودند (بازرسی دانه به دانه با عینک) و نیم نگاهی هم به فارسی وان داشتند. شوهران هم به تناوب خوش مزگی می کردند. شیرین کاری هایشان به جا بود و تاریخ داشت. مثل خنده هایشان که همه به سبک قاجارهای تهران بود (نقطه اشتراک من و ارسلان همین کل کل قاجار بودن و شازده بودن است). ارسلان هم همزمان موبایل های خانواده را مرتب می کند و اهالی را آموزش تکنولوژی می دهد. همه آدم ها مطابق با نظریه ها من (*) بودند. حیاط خانه به بهترین وضع ممکن بود. از این موزاییک های نقش دار و شیر آب با شیلنگ سبز.  ارسلان شرمنده است که فک و فامیلش جلوی من فارسی وان می دیده اند و در تکنولوژی کم استعدادند. توضیح می دهم که من دنبال خلوص نیستم. دنبال شخصیت های کارتونی با جمع اضداد هستم

معتقدم اگر می خواهی بدانی که چقدر قرار است با یک نفر رفاقت کنی، ببین چقدر به خوش مزگی های همدیگر خنده تان می گیرد*


خواب دیدم خاله خانم بعد از این همه سال خارج نشینی رفته اند ایران. سیامک را هم برده بود. خاله خانم بعد از این سالیان دراز و یادگیری زبان و فرهنگ جدید، هنوز هم با مردم کوچه بازار تفاوت نداشت. چانه می زد، جوک بی ادبی می گفت و با راننده ها بحث سیاسی می کرد. سیامک اما مقاومت می کرد. خاله جان مدام می گفتند اینقدر مقاومت نکن پسر. اما می کرد. ذهنش بی خودی درگیر می شد و مقایسه را برای یک لحظه کنار نمی گذاشت. خاله خانم گوجه سبز گاز می زد و گوشت تن من را آب می کرد. سیامک هم غر غر که اینها همه چیز را قاطی می کنند و موتور پیکان را روی بدنه پراید می گذارند و ماهی قزل آلا را با سالمون پیوند زده اند و فلان تومان پول می دهند کامپیوتر اپل می خرند که رویش ویندوز نصب کنند و از این دست. بی خیالی خاله جان در عمق خواب هم لذت بخش بود و لذت بردن بی حد و حسابش از آن گوجه سبز لامصب حرص درمی آورد. نیروی عظیم سیامک در مقایسه ایران و خارج هم دقیقا همان بود که در بیداری بود. فقط محیط عوض شده بود

آقا جان در بالکن نشسته اند و به شراب و حلوا مشغولند. می گویند عادت شراب یک شنبه شب را همیشه داشته اند. والله ما که ایران بودیم و همیشه در یک خانه زندگی می کردیم یادمان نیست که اصلا شرابی در کار باشد و یک شنبه شبی. هر چه بود عرق سگی های گاه و بی گاهی بود، آن هم به لطف مرتضی. گاهی برای سالگرد فک و فامیل شاید شایسته خانم حلوایی سرهم می کرد. اما آن هم ربطی به شب یک شنبه و بالکنی در جنوب یک شهر آمریکایی و شراب و آقا جان نداشت. شایسته خانم امروز از صبح دلگیر بود. هر چند که سنت دلگیر شدن جمعه شب را در غربت هم حفظ کرده و اصولا یک شنبه شب را جایگزین نکرده. نزدیک غروب شروع کرد به حلوا پختن. یک بشقاب را گفت بدهم به جسیکا و برایش توضیح دهم که فاتحه و اموات چیست. یک بشقاب هم جلوی آقاجان گذاشت تا ایشان هم عادت شراب یک شنبه هایشان همراهی شیرین پیدا کند. 
چند نفری هستند که ناخودآگاه به یادشان می افتم و چند روزی است که با خودم می گویم کاش باز هم آن ها را ببینم. همه هم کسانی هستند که برای مدت کمی دیده ام. آن پیرمردی که در ماسوله روی چهار پایه جلوی بقالی می نشست و از زلزله حرف می زد و اینکه جهت آن از سوی کوه بوده و به آن سمت (با دست به سوی فومن اشاره می کند) روانه شده. آن مردی که در ژنو برایم نوشیدنی گازدار و بادام زمینی می آورد و زیر لب می نالید که سر از اینترنت درنمی آورد (کافه اش اینترنت مجانی هم داشت). آن راننده تاکسی که در آن شهر آشنای من خیابان ها را ورود ممنوع می رفت و زیر لب (نمی دانم از چه کسی) معذرت خواهی می کرد. همان که آدرس را نشانش دادم و گفتم جایی که می روم نزدیک یک گل است (کلمه خارجی برای گل فروشی نمی دانستم). او هم قبول کرد و گفت می رویم به دیدن گل. همه این آدم ها خصوصیت مشترکی داشتند. همه کار خودشان را می کردند و با صدای بلند فکر می کردند و ارزیابی من به هیچ جایشان نبودم.    
از گوگل بخواهیم اندازه خلیج فارس را روی نقشه بزرگتر کند. آنقدر که همه کشورهای اطراف را آب بگیرد. 
از فیس بوک بخواهیم کلمه عبور (پسوورد) همه را به کلمه Green تغییر دهد.
هم خانه داشتن یعنی همین. نصف شب بیدار شده است  به دلنگ و دلونگ قابلمه ها و تق وتق خورد کردن کرفس و هویچ و پیاز روی تخته چوبی....که هوس سوپ کرده ام. می گوید بوستون است و سرمایش. غر زدن دردی دوا نمی کند. تو هم پاشو و نانی در سوپ تلیت کن. من مقاله می خوانم و برای فردا آماده می شوم.  می گوید سر راه چراغ راهرو را هم خاموش کن، پول برق تقسیم می شود. زندگی دانشجویی حد و مرز ندارد. همه تا بی نهایت غیر قابل پیش بینی هستند.
آقا مرتضی شکایت دارد از کودکان سی و چند ساله ای که بعد از عمری اندام های زیر کمری خود و جنس مخالف را شناخته اند و هورمون هایشان رفته رفته به شریان خون شان وارد شده است. می گوید با اینها توی یک مهمانی رسمی هم که بخواهی کمی برقصی (از این رقص های مودبانه) آویزانت می شوند و جیغ گونه خنده بر آسمان می زنند. می گویم سخت نگیر آقا مرتضی. رقص رقص است. فلسفه اش همین است. ابرو بالا می اندازد و زیر لب کج می کند و جمله آخر من را با صدای تمسخر آمیز "یه یه یه یه" تکرار می کند. بعد هم تمام راه توضیح می دهد که اینها از بچگی از جنس مخالف دور بودند و حالا که بیست و چند سالشان شده است یک دفعه تبدیل به آتشفشان شده اند و این حرف ها.  می گویم رانندگی ات را بگن آقا مرتضی. نتیجه حرف من و شما یکی است. بگذار برقصند. 
آن وری ها سیگار ساخت اینجا سوغاتی می خواهند و اینوری ها سیگار آنجایی
چیزی یا کسی جا به جا شده است
هر درد و مرضی که بگیریم آبجی ما معتقد است که دردی بدتر از این نیست. تو بگو سر درد دارم، می گوید هیچ دردی بدتر از سردرد نیست. همینطور در مورد کمر درد و دندان درد و بقیه. با یک حالت همدردی هم اینها را می گوید. که یعنی می فهمم چقدر بدبختی می کشی. اوایل فکر می کردم حافظه اش یاری نمی کند که قبلا کدام درد را بدترین معرفی کرده. اما حالا دیگر بعد از این همه سال عادت کرده ام. یک جوری تکلیف آدم را مشخص می کند که این دردی که داری بدترین است. بعد هم تو با خودت می گویی خوب اگر این را دارم پس بقیه هم چندان بد نخواهند بود. در آن لحظه حافظه تو هم به طور طبیعی چندان یاری نمی کند که درد قبلی چه بود و بعدی ممکن است چه باشد و نظر خواهر جان هم همچنان همین بوده و خواهد بود.