دوره جدیدی آغاز نشده است. تمام هم نشده است. زندگی بر همان منوال است. عادت ها کمی عوض شده اند. آدم های دور و بر هم همینطور. آن چند نفر ثابتی که بودند اما هنوز هم هستند. کمی دورتر. برخی هم همچنان نزدیک. چند روز پیش سیامک زنگ زد. از آن طرف این مملکت پهن. به دلم می چسبد که هنوز قربان صدقه ها و تعارف های ایرانی دارد. یادش افتاده بود که چندین سال پیش من یک دورانی گیر داده بودم به مملکت سوییس و با نوستالژی از اقامتم در آنجا تعریف می کردم. می پرسید که آیا هنوز هم به یاد دوران ژنو قهوه و نان خالی می خورم یا نه. می داند که من از "خود چس کنان" خارج و داخل و ال و بل بیزارم. سر به سرم می گذارد. برایش توضیح دادم که ایران که زندگی می کردم تا قبل از دانشگاه نوشیدنی صبحگاهی و عصرگاهیم چایی بود. یک روز برادرم یک دستگاه قهوه ساز روی میز آشپزخانه گذاشت و شروع کردیم به قهوه خوردن. زندگی عشایریم در خارج از ایران که شروع شد، قهوه برایم پررنگ تر و پررنگ تر شد. یک روز در وسط های اروپا یک فنجان اسپرسو سفارش دادم. بدون آنکه بدانم چیست. بالا دادم و صورتم جمع شد. همان شد که همان. الان هم یکی از فرق های دهه سوم زندگیم با دهه دوم زندگیم این است که به جای یک فنجان قهوه معمولی، روزی سه فنجان اسپرسو بالا می اندازم. 
نشسته ایم در بوفه بیمارستان و ناهار می خوریم. من کله سحر بیدار شدم و ماهی سرخ کردم. همخانه از بوفه بیمارستان سالاد خریده است و با دهان باز می خورد. اگر نقص ‌ژنتیکی به نام حساسیت به صدای غذا خوردن وجود دارد، من آن نقص را در کامل ترین حالت دارم. کمی صحبت می کنم تا صدای خوردنش را محو کنم. همخانه نیمچه غر غری می کند که چرا غذای ما با هم فرق دارد. از حرکت های انفرادی من خوشش نمی آید. من هم می گویم آدم هایی که ساعت های خوابشان با هم هماهنگ نیست نباید با هم زندگی کنند. وقتی من ماهی سرخ می کردم، تو هنوز دو ساعت از خوابت باقی مانده بود. بعد هم نق می زنم که ما چقدر بی کس و کاریم که شب تا صبح را باید زیر یک سقف زندگی کنیم و روزهایمان هم باید با هم ناهار بخوریم. همخانه خوشش نمی آید از این حرف ها. حساب جداگانه ای روی من باز کرده است. وقتی اینگونه پاچه اش را می گیرم فکر می کند که دارم بد قلقی می کنم و منظور خاصی ندارم. آخرش هم خودش چند کلمه دلجویی در دهان من می گذارد و خودش را راضی نگه می دارد. به خیر بگذرد زمستان پیش رو! حس می کنم زمستان آخرمان است. 
دوستانم در ایران کمابیش در وضعیت بزن و برقص هستند. حداقل صدایشان پشت تلفن اینگونه است. شب ها به اتفاق بیرون می روند و فالوده منصور می خورند. گاهی هم از همان کنار پیاده رو به من زنگی می زنند.
من را سنده (تکه گه کوچک) خطاب می کنند.
کارهای گروهی شان من را سر کیف می آورد. 
چهار ماه هوای زیر صفر و مردمان زیر کاپشن های تیره رنگ را ترجیح می دهم به یک روز گرم و مرطوب سواحل شرقی.

از جلوی رستوران های کنار خیابانی رد می شوم. مردمانی را می بینم که در این شرجی مشغول غذا خوردن در زیر آفتاب هستند. قبلن ها فکر می کردم اینها مغزهایشان شستشو داده شده است. از بچه گی بهشان گفته اند هر جا آفتاب و دریا هست، آنجا خوشحالی هست. اینها هم قبول کرده اند. با گرما و رطوبت به یاد تعطیلات و مسافرت می افتند. وقتی می گویند امروز هوا خوب است، منظورشان این است که هوا اشک من را در می آورد و از تمدن بیزارم می کند.

حالا اما اصل ماجرا را فهمیده ام. اینها مردم عادی هستند. کف جامعه. چه بسا سر و ته جامعه هم همین ها هستند. همه شما ها. همه تان هوای گرم را هوای خوب می دانید. نمی دانید افسردگی گرمایی چیست. این دفعه که کنار خیابان نشستید و در دماهای چندین و چند درجه و رطوبت چندین رقمی غذایتان را نوش جان کردید، یادتان باشد هنوز کسی هست که بهترین مسافرت های زندگی اش در لرز لرزان زمستان بوده است. بهترین طعم ها و عطرها را در خنکی پاییز چشیده. اگر از تکامل سر در می آورید، احتمالن خواهید گفت نسلشان منقرض خواهد شد. بله بله... خواهد شد. اما هنوز هستند.
وسط پرحرفی های چند روز پیشم یادم افتاد که هشت سال است که روزهای آخر اسفند را در ایران نبوده ام. یک سال به ناهار خوردن ها و پارک گردی ها با عمه خانوم گذشت در پاریس. سال بعد هم رضا صادقی گوش می کردم و در ژنو قدم می زدم تا کوچه هایش را محله ی آینده ام بدانم. هر شش سال بعد از آن را هم در نیمکره دیگر زمین بوده ام.

هفته های آخر اسفندم در ایران را اگر بخواهم خلاصه کنم، همان کلیشه هایی خواهد بود که همه داشته ایم و فرهاد هم خوانده است. چند کتاب می خریدیم، یا از جلو دانشگاه، یا از شهرکتاب، و چند نوار (سی دی یا هر چیز که آن موقع غالب بود). یک روز را هم با سعید و چند نفر آدم نامربوط به خیابان جمهوری و پیراشکی خسروی و خرید ویژه نامه نوروز روزنامه ها می گذراندم. تنها سنت خاصی که بود، سر زدن به قبرستان ظهیرالدوله بود. شاید برای مردگان خاصش، شاید هم برای درخت های قد بلندش و پیرزن بداخلاق نگهبانش.

جغرافیا که عوض شود، فضاها هم به مرور عوض می شوند و نوستالژی ها هم عوض می شوند. مثلن چند روز پیش نوشتالژی کلاس های سالسا را گرفته بودم. اوجش همین چند سال پیش بود، قبل از اینکه درس و مشق جدی شود. شاید تا سالیان دراز دیگر روزهای آخر اسفند و خیابان جمهوری را نبینم. اما سالسا همین بیخ گوش است. می شود هر از گاهی نوستالژی های نه چندان قدیمی را نشخوار کرد. 
(۱) شهرم عوض شده است. اما خوب می دانی که نطفه ات که در شرق دنیا بسته شده باشد، کنده شدن برایت سخت است. انگار با همان چسب های اوهوی ایرانی ماتحتت را چسبانده باشند به صندلی های سنگی پارک. نمی خواهی دل بکنی و به محله ی بعدی بروی. گذر کردن (move on) از آن رفتارهای آمریکایی است. گاهی هم خوب است. اما در کل آدم را بی بخار و سطحی می کند. فردگرایی را به نهایت می رساند. تازگی ریشه همه چیز را در اقتصاد می بینم. این رفتارها را هم بدون تعارف به کاپیتالیزم نسبت می دهم.

(۲) شهر جدید زیباست. روزگاری نه چندان دور که هنوز در دیگر نیمکره زمین زندگی می کردم وبلاگی را می خواندم که الان دیگر وجود ندارد. پسرک خانه اش را توصیف می کرد در همین اطراف محله ی جدید من. نه اینکه آرزویم بود که بیایم اینجا زندگی کنم. اما این منطقه برایم جالب شده بود. امروز رفتم در یک کتاب فروشی که همان پسرک همیشه حرفش را می زد. کتابی برداشتم و یک فصلش را خواندم. در مورد "شرف" بود و "چگونه باشرف بودن".

(۳) نه همخانه هست، نه قابلمه درست و حسابی که نصف شب ها سوپ بسازم. اما تا دلت بخواهد آن پایین پنجره آدم رفت و آمد می کند.
نشخوار کردن نوشته های قدیمی در روزهای تولد جایز است.

(( كارگر ؛ مجنون ؛ روسپي ))* 

سه روايت به ياد كاوه گلستان 

كارگر ؛ 
توي آلاچيقي كه خودشان با تيرهاي چوبي و حلبي و اضافات ساختماني 
و برزنت ساخته بودند نشسته بود . لاي برزنت كمي باز بود و از آن 
مي‌توانست دوستانش را در حال بالا انداختن خشت ها و آب بستن به 
سيمان ببيند . 

نم باران و قطره هاي درشت آب كه از نوك تيرهاي ساختمان نيمه 
كاره مي‌چكيد و صداي آواز خواندن هاي پراكنده رحيم در حين كار 
باعث شده بود كه چاي بي‌رنگ و بويي كه مي‌خورد كمي حال 
بدهد. 

چند روزي بود كه گوشه تاق چوبي آلاچيق را مي‌پاييد . عنكبوتي تار 
مفصلي ساخته بود و گويا همين ديروز تمامش كرده بود. و حالا خودش 
كنج تار مثل يك معمار مغرور ؛ كارش را به تماشا نشسته بود. 
صداي رحيم بلند شد... بلند شو ! بيا سر كارت ؛ مهندس آمد ! 

باران تند شده بود و سوز سردي از بين درزهاي آلاچيق مي‌آمد. 
قلپ آخر چايش را هورت كشيد و به بيرون دويد. 
استانبولي سيمان را كه روي شان گذاشت با خود فكر مي‌كرد كه تا 
چند وقت ديگر كار ساختمان تمام مي‌شود و مجبورند آلاچيق را جمع 
كنند. عنكبوت بايد فكر جاي ديگري باشد ! 

مجنون ؛ 
گاهي كه در اتاق تنها مي‌ماند از لاي در حواسم هست ببينم چه مي‌كند. 
قاب عكس عمه خانوم (روحش شاد ) را در دست مي‌گيرد و به عكس 
خيره مي‌شود و قاب را محكم فشار مي‌دهد. (يك بار آنقدر فشارش داده 
بود كه قاب شكست ). 

چشم هايش لوچ است و نگاهت كه مي‌كند معصوميتش را به اطراف 
حواله مي‌كند. وقت هايي كه خورشيد فرق آسمان است روزهاي 
سرحاليش است.( نمي‌دانم چرا من هيچ وقت نتوانستم غير از هواي 
گرفته با هواي ديگري اخت شوم ) . و آنوقت است كه با آن حرف 
زدن دست و پا بسته اش كله ام را مي‌خورد . و سوال هايي مي‌پرسد 
كه در هيچ دكان عطاري پيدا نمي‌شود و اين سوال هاي تكراري 
كم كم اعصاب من را ويران مي‌كند. ( تابستان پيش حدود دو هفته 
تمام هر روز وقت طلوع خورشيد من را از خواب بيدار مي‌كرد و 
سراغ جا نماز عمه خانوم را از من مي‌گرفت ؛ خدا بيامرز اصلا 
در عمرش يك ركعت هم نماز نخوانده بود چه برسد به اينكه بخواهد 
جا نماز داشته باشد !). 

عمه خانوم مي‌گفت پاك تر از اين ديگر كسي پيدا نمي‌شود . 
ولي با تمام پاك بودنش در اين چند سال بعد از فوت آن خدا بيامرز پدرم 
را كف دستم گذاشت . 
دوشنبه هفته پيش قاب عكس عمه خانوم را در بغل گرفته بود و توي اين 
سرما پريده بود وسط حوض توي حياط . و من هنوز نتوانستم بفهمم كه 
عمه خانوم چطور هشت سال تمام با او كنار آمده و من هنوز بعد از سه 
سال نگهداري از او نتوانسته ام او را راضي كنم كه يك روز را از خير 
تماشاي طلوع آفتاب بگذريم. 

روسپي ؛ 
كجا بودم ..؟ آها ..! بهش گفتم من دوستت دارم باور كن ! اين اولين بار 
است كه اين جمله را از ته دل به كسي مي‌گويم. ( قبل از آن با هر كس 
كه مي‌خوابيدم اين را به او مي‌گفتم ؛ مرد ها را كه مي‌شناسي ؛ براي 
شنيدنش عطش دارند ...!! ولي قبل از اين به هر كه گفته بودم فقط براي 
بازار گرمي بود ؛ يارو حال مي‌كرد و ده قران بيشتر مي‌داد) . ولي اين 
بار عاشق شده بودم. 

روز عقد مان دفترچه روسپيگريم را جلوي دفترخانه پاره كردم ( آن 
موقع از طرف بهداري شهر ري براي ما دفترچه سلامت روسپي 
درست كرده بودند . اين مردهاي پفيوز هم فقط دفترچه دار ها را بلند 
مي‌كردند). بعد هم با هم رفتيم شاه عبدا لعظيم و توبه كردم. 

شب ها تا نيمه شب در اتاق زير شيرواني بود و تا حوالي چهار صبح 
چراغش روشن بود. با خودم مي‌گفتم خوب نويسنده است ؛ لابد بايد 
شب ها بيدار بماند . يك شب آهسته رفتم اتاق بالا و از لاي در نيمه باز 
دزدكي سرك كشيدم. او را لخت ديده بودم اما شمسي را نه ! نمي‌دانم 
لبخند از كجا آمد و روي لبم نشست . به بچه هاي يتيم شمسي فكر 
مي‌كردم ؛ و به اينكه لابد فردا شب چيزي براي خوردن خواهند داشت. 
دفترچه شمسي روي ميز تحرير افتاده بود و نور چراغ نويسنده روي 
آن افتاده بود. 

پی نوشت:
* سال هشتاد و دو که کاوه گلستان (عکاس) در عراق کشته شد، نشستم چند مجموعه از عکس هایش را مرور کردم. یک مجموعه عکس داشت به نام کارگر، مجنون، روسپی. خوشم آمد و این سه قطعه را نوشتم. 
خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و از این لوس بازی های تولد وبلاگی و این جور چیزها راه نیاندازم. راه هم نمی اندازم. اما ده سال هم کم نیست.

کسی از آن سال اولی های اینجا باقی مانده است؟
کارت پستال می فرستم.
گفتم ترم آخر دانشجویی ام سبک و راحت باشد. اما نه اینکه همه اش بلوز و شراب و پنیر.
تولیدی در کار نیست. همه اش مصرف است. 
به همخانه می گویم شما هر وقت احساس کردی که ممکن است نصف شب هوس نیمرو کنی و دلنگ و دلونگ قابلمه ها راه بیاندازی به من خبر بده که در زیرزمین بخوابم. بعد یادم می افتاد که صبح می خواهد دوچرخه اش را از زیر زمین وردارد و آروق زنان به خیابان بزند. 
پوریا از ایران می آید تا چند روزی پیش من باشد. قولش را سه سال پیش، بعد از انتخابات داده بود. قرار بود به کنتاکی برویم که ایالتی بینابین من و پوریا بود. که هر دو سفر کرده باشیم و کسی میزبان و میهمان نباشد. پوریا از انتخابات برایم بگوید و من بیشتر بفهمم که ماجرا از چه قرار بود. کمی هم رفاقت های دوازده ساله را بررسی کنیم. نشد. نیامد. به ایران رفت و به ندرت ازش خبری می آمد. این هفته اما بالاخره پوریا به خانه من می آید. پنج سالی می گذرد از آخرین باری که همدگیر را در آن بندر بارانی دیدیم. تا صبح می نشستیم در آشپزخانه کوچکش و از نیمچه پنجره ای که رو به اقیانوس آرام بود بیرون را نگاه می کردیم و خاطرات دانشگاه را مرور می کردیم و تفسیر می کردیم. حال کمی با هم فرق داریم. پوریا بچه بازاری شده است و من همانند همه سیزده سال گذشته دانشجو مانده ام. دیدگاهمان در مورد انتخابات شاید نزدیک باشد، اما روزمره گی هایمان متفاوت است. هر کدام هم سعی داریم ثابت کنیم که از دیگری هیجان انگیزتر و بی پرواتر زندکی می کنیم. تا بیاید و بنشینیم حرف بزنیم و ببینیم کجای کاریم. 
در اتاق تاریک پای میکروسکوپ بزرگ و ترسناک می نشستم.
"ایمی وای هاوس" در گوش، وانمود می کردم که علم را می شکافم.
کسی اگر بر در می کوبید سلیطه بازی در می آوردم که بترسند و پیدایشان نشود. من و ایمی می ماندیم و میکروسکوپی متحیر.

همخانه که در خانه بود، گاهی خودش را در اتاق محبوس می کرد. فکر می کردم درس می خواند. اما از کانال های کولر بوی سیگار و گوشت خوک می آمد. یادداشت زیر در می انداختم که نوبت نظافت آشپزخانه است. یادداشت را از همان زیر در پس می فرستاد. 
مثل اینهایی که در خاطر های دهه شصت و پنجاه شان گیر کرده اند شده ام. اینهایی که همه اش در نوستالژی لیوان های تاشو و دفتر صدبرگ ها و آژیر قرمزهایشان مانده اند وچیزی از امروزشان را قشنگ نمی بینند. من هم در آهنگ ها گیر می کنم. اینقدر که خواب می بینم در رستورانی یا میکده ای پشت میکروفون ایستاده ام و نور افکن به صورتم زده است و می خوانم. نور به قدری شدید است که جمعیت را نمی بینم، اما می دانم زیادند. دستهایم را محکم به میکروفون گرفته ام و با زور زدنی دراماتیک می خوانم. مثلن این آهنگ را. صورتم در هم جمع می شود تا روی کلمات تاکید کنم. برای هر کلمه که از دهانم در می آید به صورت اغراق آمیزی انرژی مصرف می کنم. ملت هم تحت تاثیرند. دو پسر سیاه پوست هم با من هستند که با خواندن و رقصیدن همراهیم می کنند. از همان ها که چند سال پیش در آن کافه قدیمی در ممفیس دیدیم.  کسی به زور خودش را به روی صحنه می اندازد تا با من بخواند. دخترکی با موهای مشکی است و شلوار جین آبی پر رنگ. من تحویل نمی گیرم. اما می گذارم تا بعضی از بیت های شعر را تنهایی بخواند. آخر هم قدم زنان از صحنه خارج می شوم و با ملت پشت صحنه خوش بشی می کنم. ملت می مانند و هنوز آهنگ آخر را زمزمه می کنند. 
ترم تحصیلی مورد علاقه من خواهد آمد؟ ترمی که درسی نباشد، آزمایشگاهی نباشد، سمیناری نباشد، جلسه ای نباشد و من باشم و چند تا دانشجو که دو شب در هفته درس بدهم. وقتی شروع به درس دادن می کنم هوا روشن باشد. کرکره ها را ببندم و وقتی کلاس تمام شد کرکره ها را باز کنم، شب شده باشد. بیشتر عصرها بیکار باشم. چرت بزنم و فحش ندهم به خوابیدن های نامنظم خودم. عصرها را به عادت قدیم برگردم به همان کافه قدیمی و کار کنم و نکنم. قهوه های سوخته شان را تحمل کنم. هر از گاهی نامه ای بدهم به این دانشگاه و آن دانشگاه تا شاید کسی جایی به من علاقه مند شود و چهار پنج سال آینده من را رقم بزند. برای رخوت یک سال رو به رویم دارم برنامه ریزی می کنم. 
سیامک با موسیقی و فیلم شوخی ندارد. سخت گیر است. فیلم هایش برای اطرافین خسته کننده هستند. بیشتر از اطراف اروپای شرقی و شمالی هستند. به داستان و فیلم نامه هم کاری ندارد. می گوید من باید از لحظات فیلم لذت ببرم. موسیقی هم برایش دوره ای است. روزها می گذرد و  به چیزی گوش نمی دهد. بعد یک دفعه سوزنش گیر می کند روی یک آهنگ و دیگر روزی چند ده بار آن را گوش می کند و دنبال کنسرت های آن خواننده می گردد تا شاید بلیطی برای این نزدیکی ها پیدا کند. چند هفته پیش با سختی بسیار "ایمی واین هاوس" را کشف کرده بود. فردایش فهمید که ایمی خانوم همین چند ماه پیش رخت از دنیا بربسته است. حالا قرار است یک روز عصر بنشینیم و کارهای خانم را مرور کنیم. من زیاد از موسیقی جاز نمی دانم. همینقدر که شبی در ممفیس (تنسی) در آن خیابان معروف در کافه ای نشستم و آقایان سیاه پوست برایمان خواندند و ما ساندویچ خوردیم. دوستش داشتم. حالا سیامک می گوید ایمی خانم هم همان را می خواند اما با زبانی امروزی تر. 
حالا که فکرش را می کنم می بینم که خیلی به "هم خانه" مدیون هستم. هم خانه دیگر اینجا نیست. به دانمارک رفته است تا زندگی بخور و بنوشش را آنجا ادامه دهد. طرز خوردنش و اشتهایش اعصابم را به هم می ریخت. صبح ها بیکن (قسمت های چرب خوک) می خورد، عصرها آبجو با باقی مانده غذای دیشب می خورد و شام هم یک تکه گوشت بزرگ می پخت و آرام آرام با کارد می برید و می بلعید. قاعدتن به من ربطی نداشت، اما دست خودم نبود. به من بر می خورد که کسی در خانه من (به تصور من) بی نزاکت غذا بخورد.

هم خانه اما موسیقی به من یاد داد. بدون هیچ پیش قضاوتی می گذاشت تا گوش کنم و نظرم را هم نمی خواست. می گفت تو فقط گوش کن، من نمی گویم خوب است یا بد. مثلا من را با "باب مارلی" آشنا کرد. چیزی هم در مورد علف کشیدنش نگفت. من هم خوشم آمد. بعدا دیدم بچه هایی که علف می کشند باب مارلی را رهبر خود می دانستند. عکسش را به دیوار می زدند و موقع کام گرفتن اقتدا می کردند. یکی از همین ها اصلا نمی دانست باب مارلی خواننده است.

همین "هم خانه" سابق "مارون فایو" را یادم داد و من از آن موقع هنوز گوش می کنم. بعدن هم پیگیری نمی کرد. مثلن اینکه بگوید هنوز گوش می کنی یا نه. در کل زندگی اش را خودش تعریف می کرد. گوشتش را می خورد و آبجو و موسیقی. من دور و برم پر بود از آدم هایی که زندگی شان در وبلاگ های اجتماعی می گذرد و پر شده اند از شعارهای روشنفکری. درس ادب می دادند. نژادپرستی، حقوق زنان، انتخابات آمریکا و ایران. خسته ام می کردند. باید همه اش مواظب بودی که نظری عامیانه (از نظر آنها) از دهانت بیرون نیاید. وگرنه فوری درس ادبت می دادند. یکی از نوشته های فلانی را به سرت می کوبیدند. کاسه ها ی داغ تر از آش بودند. ایرانی بودند که آمریکایی شده بودند اما به شکلی اغراق آمیز. می خواستند به همه درس مهاجرت بدهند. منتظر بودند اشتباه کنی. ورق های قانون کشور جدیدشان را به صورتت می مالیدند. با گارسن ها دعوا می کردند و منتظر بودند که از قانون های سرزمین جدید نهایت استفاده را ببرند. هم خانه برایم استراحت خوبی بود.

هم خانه اهل بلژیک بود. می گفت سال دوهزار و دوازده آخر زمان است. نمی دانم از کدام فیلم می گفت. یک سری نظریات مزخرف دیگر هم داشت در مورد موجوداتی که زمین را اشغال خواهند کرد. چند موضوع مشترک هم داشتیم. تن تن را دوست داشتیم و سوپ برش (به نظرم اصلاتن مال روسیه است) را هم می پسندیدم.
همخانه می گوید تو قهوه صبح گاهیت را بیشتر از دوست دختر و درس و دانشگاهت و هر چه ارزش واقعی که دور و برت هست دوست داری. جوابی ندارم بدهم. هیچ وقت علاقه ام به اشیا و خوراک و پوشاک را درجه بندی نکرده ام. اما همیشه جاندار فرضشان کرده ام. قهوه که از قوری بیرون می آید ناخودگاه جیغی خفه در گلویم می زنم و می گویم سلام! با دستمال توالت همیشه سلام و علیک کرده ام. تابستان که به ایران رفتم، سلام دستمال توالت اینجایم را به دستمال توالت خانه مادری رساندم. و از این دسته.

به هر حال اینها همیشه ثابت می مانند. بی جان ها را می گویم. دستمال و قهوه و روزنامه برای من در یک سن و سال مانده اند و اخلاقشان به ندرت فراز و نشیب دارد. همینطور احترامی که من برایشان دارم. نمی گویم زیاد است. اما هر چه هست ثابت است. 
خواهرم و شوهرش آمده اند اینجا لنگر انداخته اند. فکر می کردم وقتم را بگیرند. اما چندان بد هم نیست. کارهایشان خنده دار است. مردک صبح ها با شورتش می رود توی بالکن و ورزش می کند. بعد دو نفری می نشینند پای صبحانه و اخبار. بعد هم تا عصر می روند خیابان نوردی. برایم جالب است که این شهر را به چشم مسافرت می بینند. دیشب در واگن مترو چند تا عکس انداختند. دخترکی مو طلایی با هدفون موسیقی در گوش چپ چپ نگاهشان می کرد.

امشب می خواهم تنهایشان بگذارم تا در آن نیمچه آپارتمان برای خودشان حال کنند. می روم با بچه های ایرانی پوکر بازی کنم. من که پوکر نمی دانم. سیامک بازی می کند. من کمی سرمایه گذاری می کنم. اگر پولی بردیم می رویم دور میدان خرج خوراکی و بستنی و اینها می کنیم. بعد هم قرار است خانه سیامک بنشینیم به مطالعه و فیلم و این جور چیزها. فردا شب خواهرم قرار است سوپ بپزد. سیامک هم بیاید بخورد. بعد هم برویم تیاتر ببینیم. 
غروب است و توهم سایه می زاید
سیامک می گوید اگر قرار باشد صبح به صبح از خواب بیدار شوم و تا سر کوچه بروم و روزنامه و گوجه فرنگی و تخم مرغ بخرم و املت را ترتیب دهم و تا عصر مشغول روزنامه شوم، دیگر چه فرقی دارد که در آپارتمانم در بوستون باشم یا در اتاق دل بازم در ماسوله (اتاق طبقه بالای خانه عمه اینها را مال خودش می داند)؟ بعد هم می نشیند جدولی درست می کند از اولویت های زندگیش که مثلا مکان مهمتر است یا نوع قهوه ای که در سوپر مارکت پیدا می شود، نیویورک تایمز بهتر است یا شرقی که گاهی هست و گاهی نیست، مردمی پر از نصیحت را بیشتر ترجیح می دهد یا مردمانی به کلی مصنوعی، لباس های رنگارنگ به تن مردم چشم نوازتر است یا پالتوهای مشکی.... و از این دست ترجیح های دست اول و مخصوص خودش. می دانم هر چه لباس سیاه زمستانی است را دوست دارد. دست و دلش می لرزد. اما آخر باز می گوید مگر آخر آخرش چقدر فرق دارد؟